...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁴
بعد خیلی آروم نشست روی مبل و با دست به کنار خودش اشاره کرد.
تهیونگ: بیا بشین، برات میگم.
کنارش نشستم. چشمم هنوز روی دستبند توی مچم بود.
ا/ت: یعنی این اولین بار نیست که ازت دستبند میگیرم؟
تهیونگ یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
تهیونگ: نه. اولین بار نیست.
ا/ت: پس قبلیش کی بود؟
تهیونگ: تولدت.
ا/ت: کدوم تولدم؟
تهیونگ: همون سالی که… قبل از تصادف بود.
یه لحظه ساکت شدم.
ا/ت: یعنی تو برای تولدم برام دستبند خریده بودی؟
تهیونگ: آره. خیلی هم براش گشتم. چون هرچی میدیدم، حس میکردم به تو نمیاد.
ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
ا/ت: بعد اینو پیدا کردی؟
تهیونگ: نه. اون یکی فرق داشت.
ا/ت: چه شکلی بود؟
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.
تهیونگ: ظریف بود. خیلی ساده. یه آویز کوچیک داشت… تو خیلی دوستش داشتی. همون شب هم بستی به دستت و گفتی هیچوقت درش نمیاری.
به دستم نگاه کردم. یه حس عجیب توی دلم پیچید.
ا/ت: من واقعاً اینو گفتم؟
تهیونگ: آره.
ا/ت: بعدش چی شد؟ دستبند گم شد؟
تهیونگ نگاهش رو ازم گرفت.
تهیونگ: بعد از تصادف… دیگه ندیدمش.
ا/ت: یعنی دستم نبود؟
تهیونگ: وقتی من رسیدم، حواسم اصلاً به اون چیزا نبود. فقط تو رو میدیدم. فقط میخواستم بیدار شی.
حرفش باعث شد دلم بگیره. چند لحظه چیزی نگفتم.
ا/ت: تولدم اون سال… خوب بود؟
این بار تهیونگ واقعاً لبخند زد. از اون لبخندهایی که معلوم بود پشتش یه عالمه خاطره خوابیده.
تهیونگ: خیلی.
ا/ت: برام تعریف میکنی؟
سرش رو تکون داد.
تهیونگ: از صبحش هی بهم پیام میدادی که زودتر بیا. منم هی میگفتم صبر کن، کار دارم. ولی واقعیتش داشتم کادوت رو میگرفتم و آماده میکردم.
ا/ت: یعنی من هی عجله داشتم؟
تهیونگ: خیلی. آخرش هم وقتی رسیدم، در رو با اخم باز کردی.
خندم گرفت.
ا/ت: من انقدر بداخلاق بودم؟
تهیونگ: نه، فقط با من اینجوری میشدی.
ا/ت: خیلی خوب، ادامه بده.
تهیونگ هم یه خنده کوتاه کرد.
تهیونگ: اومدم تو، تو هنوز اخم کرده بودی. بعد من جعبه رو گرفتم جلوت و گفتم اول اینو باز کن، بعد دعوا کن. تو هم همونجا ساکت شدی و جعبه رو ازم گرفتی.
همزمان که حرف میزد، من سعی میکردم تصویرش رو توی ذهنم بسازم.
تهیونگ: وقتی بازش کردی، چند ثانیه فقط نگاهش کردی. بعد یه دفعه پریدی بغلم.
ا/ت: من؟ واقعاً؟
تهیونگ: آره، خودت. انقدر محکم بغلم کردی که نزدیک بود بیفتم.
خندیدم.
ا/ت: خب معلومه خیلی خوشحال شده بودم.
تهیونگ: خیلی. بعدشم گفتی خودت نمیتونی ببندیش و از من خواستی ببندمش.
ناخودآگاه به مچ دستم دست کشیدم.
ا/ت: مثل الان…
تهیونگ: آره. تقریباً مثل الان.
...
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁴
بعد خیلی آروم نشست روی مبل و با دست به کنار خودش اشاره کرد.
تهیونگ: بیا بشین، برات میگم.
کنارش نشستم. چشمم هنوز روی دستبند توی مچم بود.
ا/ت: یعنی این اولین بار نیست که ازت دستبند میگیرم؟
تهیونگ یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
تهیونگ: نه. اولین بار نیست.
ا/ت: پس قبلیش کی بود؟
تهیونگ: تولدت.
ا/ت: کدوم تولدم؟
تهیونگ: همون سالی که… قبل از تصادف بود.
یه لحظه ساکت شدم.
ا/ت: یعنی تو برای تولدم برام دستبند خریده بودی؟
تهیونگ: آره. خیلی هم براش گشتم. چون هرچی میدیدم، حس میکردم به تو نمیاد.
ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
ا/ت: بعد اینو پیدا کردی؟
تهیونگ: نه. اون یکی فرق داشت.
ا/ت: چه شکلی بود؟
تهیونگ چند ثانیه فکر کرد.
تهیونگ: ظریف بود. خیلی ساده. یه آویز کوچیک داشت… تو خیلی دوستش داشتی. همون شب هم بستی به دستت و گفتی هیچوقت درش نمیاری.
به دستم نگاه کردم. یه حس عجیب توی دلم پیچید.
ا/ت: من واقعاً اینو گفتم؟
تهیونگ: آره.
ا/ت: بعدش چی شد؟ دستبند گم شد؟
تهیونگ نگاهش رو ازم گرفت.
تهیونگ: بعد از تصادف… دیگه ندیدمش.
ا/ت: یعنی دستم نبود؟
تهیونگ: وقتی من رسیدم، حواسم اصلاً به اون چیزا نبود. فقط تو رو میدیدم. فقط میخواستم بیدار شی.
حرفش باعث شد دلم بگیره. چند لحظه چیزی نگفتم.
ا/ت: تولدم اون سال… خوب بود؟
این بار تهیونگ واقعاً لبخند زد. از اون لبخندهایی که معلوم بود پشتش یه عالمه خاطره خوابیده.
تهیونگ: خیلی.
ا/ت: برام تعریف میکنی؟
سرش رو تکون داد.
تهیونگ: از صبحش هی بهم پیام میدادی که زودتر بیا. منم هی میگفتم صبر کن، کار دارم. ولی واقعیتش داشتم کادوت رو میگرفتم و آماده میکردم.
ا/ت: یعنی من هی عجله داشتم؟
تهیونگ: خیلی. آخرش هم وقتی رسیدم، در رو با اخم باز کردی.
خندم گرفت.
ا/ت: من انقدر بداخلاق بودم؟
تهیونگ: نه، فقط با من اینجوری میشدی.
ا/ت: خیلی خوب، ادامه بده.
تهیونگ هم یه خنده کوتاه کرد.
تهیونگ: اومدم تو، تو هنوز اخم کرده بودی. بعد من جعبه رو گرفتم جلوت و گفتم اول اینو باز کن، بعد دعوا کن. تو هم همونجا ساکت شدی و جعبه رو ازم گرفتی.
همزمان که حرف میزد، من سعی میکردم تصویرش رو توی ذهنم بسازم.
تهیونگ: وقتی بازش کردی، چند ثانیه فقط نگاهش کردی. بعد یه دفعه پریدی بغلم.
ا/ت: من؟ واقعاً؟
تهیونگ: آره، خودت. انقدر محکم بغلم کردی که نزدیک بود بیفتم.
خندیدم.
ا/ت: خب معلومه خیلی خوشحال شده بودم.
تهیونگ: خیلی. بعدشم گفتی خودت نمیتونی ببندیش و از من خواستی ببندمش.
ناخودآگاه به مچ دستم دست کشیدم.
ا/ت: مثل الان…
تهیونگ: آره. تقریباً مثل الان.
...
- ۱۶۰
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط